تبلیغات
ایده ال
8 خرداد 88

breathing

   من: نفس    

***

یه مدتی این جا نفس کشیدم

دیگه اکسیژن نداره

در عوض ادرس زیر جاییه که از این به بعد توش نفس میکشم

*

www.breathing.blogfa.com

 


4 خرداد 88

خدا جون قلم خوبی باش!

   من: نفس    

***
خدای مهربون تو تا حالا به اندازه ی من خسته شدی؟

درکم میکنی؟

 داری نگام میکنی و سکوت میکنی؟

این رسمش نیست...به خدا نیست

من خسته م...اما امید دارم

پس بازم میگم تو قلم من باش...خدا جون قلم خوبی باش

خدای عزیزم اومدی این جا نظر یادت نره

اخرین راهنماییتم بکن...از خجالتت در میام

خدا فکر نکنی شوخی میکنما؟

نه من واقعا منتظر نظرتم

منتظرم

قربانت

از طرف بنده ی تخست:فائزه

 


1 خرداد 88

پاک سازی

   من: نفس    

***

تو هم میتونی همین الان با من این جمله رو تکرار کنی و ملکه ی ذهنت کنی:

هم اکنون هر چیز و هر کسی که هم جهت با اهداف بی نظیر و روحیات من نباشد

از زندگیم حذف می شود.

 


31 اردیبهشت 88

به خودتون رحم کنید!

   من: نفس    

***

حمایت نکردن از گروه موافق...یعنی حمایت کردن از گروه مخالف

و همینطور...

رای ندادن به یک انسان درستکار یعنی رای دادن به ...(بقیه ش مشخصه)

***

پ.ن:22 خرداد یعنی 2 خرداد

مهندس موسوی


***

حتما تا حالا شنیدی که میگن:

عشق دلیل نمیخواد!

اما من میگم میخواد...عشق بی دلیل نمیشه

هر چیزی تو این دنیا رابطه ی علت و معلولی داره

نظر تو چیه؟


25 اردیبهشت 88

به خاطر زیباییش گریستم!

   من: نفس    

***

اخرین سرگرمی هر شب من تماشای اسمان جادوییست!

دیشب به خاطر زیباییش

هیجان تمام وجودم را فراگرفته بود!

تا به حال به خاطر زیباییش نگریسته بودم!

اما دیشب...


21 اردیبهشت 88

یکی پس از دیگری

   من: نفس    

***

تو خاطرات خیالیم را رنگ امیزی میکنی و جان میبخشی

.... ... .... .... ... ... رویاها یکی پس از دیگری به حقیقت میپیوندند... .... ..... .... .....


1 اردیبهشت 88

از سر ماجراجویی...

   من: نفس    

***

**

*

زندگی در مرگ شاید فقط یک لحظه باشد

یک لحظه ی ابدی

چه دنیای ارامش بخشی خواهد بود بدون گذشت ثانیه ها..بدون حس سنگینی جسمی خسته

گاهی نه از روی خستگی و ناامیدی..که از سر شوق و ماجراجویی دوست دارم بمیرم!

بدون شک لحظه ای وصف نشدنی خواهد بودان زمان که درخشندگی نور عشق را ببینی و

 خود را مست اغوشش بیابی

من نامش را سرزمین عجایب میگذارم!و ان را دوست دارم

از این و ان وصفش را شنیده ایم..امید است که باور کنیم..باشد که پرهیزکار شویم

به امید دیدار نور


30 اسفند 87

نوروز

   من: نفس    

***

**

*

فکر کنم تو هم امروز دستاتو بردی بالا و گردنو کج کردی و سرتو انداختی پایین و گفتی:

خدا جون...ازت میخوام که امسال سال خوبی باشه...سلامتی...پول...خوشبختی

...و.و.و...

هر جا که هستی و هر چی که خواستی...اگه از ته دل خواستی خدا حتما تو رو به ارزوت میرسونه

...

نوروزت مبارک


22 اسفند 87

درس نیایش

   من: نفس    

*

**

***

به یاد می اورم دعاهایم را..دعاهایی که گاهی با اشک به زبان می اوردم

گاهی با قلم مینوشتم...گاهی لب پنجره...شب قدر

امیدوارم از یاد نبرم که چنین روز هایی حاجت هایم روا شدند

...

و اما یافته ی تجربی من در این نیایش ها:

گفتن:دوستت دارم...عشق را برجسته تر میکند

 


***

**

*

تقدیر طعم خوش شنیدن دوباره ی نوایت از اسمان و زمین را به ما چشاند.

 


10 اسفند 87

خلوتی با صفا

   من: نفس    

*

**

***

 

یکی دو روزیست که با خودم اشتی کرده ام.

دیروز شاد و سرمست دست به هر کاری که زدم خدای مهربان را سپاس گفتم.

چه افکارو ایده های نابی در سر پروراندم..به مخیله ی جن هم خطور نمیکرد!

...

صدایی شنیدم..خود را اراستم.کمی بذک کردم.منتظر بودم...

چنان که گویی مهمانی از راه میرسید!

خود را خوش بو و اراسته به استانش رساندم.زیبا بودم...باوقار و محجوب!

چند دقیقه ای با خضوع سر به زیر افکندم و با زبان دل با او خلوت کردم.

حرف هایم که تمام شد لبخندی نثارم کرد که زیبا بود.

با لبخندش قند در دلم اب شد و پیشانی ام رابه خاک افکندم و زمزمه کردم:دوستت دارم


5 اسفند 87

نقش خیال.این بار کامل تر

   من: نفس    

*

**

***

در خیالم چشمانم را به یاقوت زیبای چشمانت دوخته ام

با تو.به شنیدن سکوت جنگلی سبز نشسته ام

تو نیستی اما خواهی بود!من نیز هستم و خواهم بود.

در خیالم ارزوهایم را با حضور تو به تصویر میکشم

و خود ناشناخته ام را به تو نشان خواهم داد

تویی که اکنون نیستی اما خواهی بود!

نقش خیالم را کشیده ام.با تو ان را رنگ امیزی خواهم کرد

بی ریایی لبخندت متبسمم خواهد کرد

به همراه تو صبح و عصر و شام به ذکر بخشاینده ی زیبا خواهم پرداخت.

با تو به تماشای شکوه اسمان شب خواهم نشست

و در حضورت ماه را به استقبال مهر خواهم برد!

زیبایی مسحور کننده ی افتاب را جشن خواهم گرفت.

در خیالم با حضور تو لحظه ها را منجمد خواهم کرد

و با ان دقیقه هایی دیگر را گرم خواهم ساخت

در خیالم همه چیز و همه کس مطلوب و زیباست...

در خیالم همه چیز و همه کس واقعیت دارد و بی شک خواهد بود

*

پ.ن:در خیالم پنجم اسفند ماه..سپندار مذگان را به تو تبریک خواهم گفت!

وجود خود را برای تو و وجود تورا برای خود جشن خواهم گرفت


***

**

*

نمیدونم چی شد که وقتی داشتم تو پارک قدم میزدم نتونستم

جلوی خودمو بگیرم و کنار پیرمرد تنهایی که روی نیمکت نشسته بودو کلاه به سر داشت

وپالتوی قهوه ای پوشیده بود نشینم

چند دقیقه بعد:اقا ببخشید مزاحمتون میشم..میتونم یه سوال بپرسم؟

اروم سرشو اورد بالا و با چشمای نیمه باز چروکیده نگاهم کردم گفت:خواهش میکنم!

من:من خیلی روحیه م اشفته س..

شما وقتی ارامش نداشته باشی چیکار میکنی که اروم شی؟

پیر مرد هم مثل من دوست داشت با یکی حرف بزنه..گفت:

شاعر میگه یه معشوقی میخواست بره سفر...عاشق بهش گفت با دوری تو چیکار کنم؟

معشوق:بسوز

عاشق:چاره ی این سوختن چیه؟

معشوق:بساز!

*

پیرمرد بر خلاف همه که میگن دنیا دو روزه گفت دنیا پنج روزه!

ما چاره ای نداریم...

راست میگه!

گرم صحبت شد...فقط حرفشو با شعر و غزل میگفت!

گفت:من وقتی ناراحتم تفالی به حافظ میزنم...حافظ خیلی خوبه...

گفت:یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور...

*

پ.ن:حرفاش حرفای جدیدی نبود اما  بهم روحیه داد!


*

**

***

مشکل از اونجایی شروع میشه که ازت میخوان با منطق

احساساتتو ادم کنی!

*

پ.ن:اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره


تعداد کل نوشته هام: 5 1 2 3 4 5